ایده ال
تو محوطه ی دانشگاه درحالی که همبرگر دستم بود جلوی بوفه روی نیمکت نشسته بودم یه گربه ی سیاه لاغر گرسنه اومد کنارم روی زمین نشست و زل زد به من! «میووووو....میییییوووووو» گرسنگی رو تو چشماش میدیدم!! یه تیکه همبرگر بهش دادم که دیدم شیییییرجه زد به طرفش! سریع خورد و یه قدم اومد نزدیک تر و دوباره زل زد به من «میییییییووووووووووو...مییییییووووو» فهمیدم همبرگر دوست داره! دلم سوخت یه تیکه دیگه بهش دادم که باز شییییرجه زد و یه لقمه ش کرد! یه دقیقه بعد یه گربه ی خاکستری گرسنه که انگار بوی همبرگرو حس کرده بود اومد نزدیک گربه سیاهه روبه روی من نشست و زل زد بهم! این یکی دیگه از شدت گرسنگی حال مییییو مییییو کردنم نداشت! دیدم خدارو خوش نمیاد عدالت برقرار نشه یه تیکه همبرگر انداختم نزدیک خاکستریه دیدم هردوشون پریدن طرف گوشت گربه ها روبه روی هم قرار گرفتن و گوشت وسط بود! اما گربه سیاهه که سرحال تر بود بیشتر پرید و به غذا نزدیک تر شد میتونست با یه حرکت بخوردش اما یه نگاه به خاکستری انداخت و... دو دل شد! چند ثانیه بعد یکی از پاهاشو پاورچین پاورچین آورد جلو تا با یه حرکت همبرگرو قورت بده اما دست نگه داشت! هر دوشون به همدیگه و به غذای خوشمزه نگاه میکردن سیاهه همونجا اماده ی حمله نشست که اگه خاکستری حواسش پرت شد بپره و همبرگرو یه لقمه کنه. دیدم این دوتا تو رودربایستی گیر کردن یه تیکه دیگه انداختم که یکیشو سیاهه بخوره یکیشو خاکستری اما همچنان تو رودربایستی گیر کرده بودن!!! گربه سیاهه دو تیکه همبرگر خورده بود ولی خاکستری هیچی! واسه همین بر خلاف میل شدیدش به همبرگر دو قدم عقب رفت و به سمت دیگه ای زل زد تا خاکستری راحت غذاشو بخوره خاکستری بیچاره که انگار نمیدونست سیاهه قبلا دو تیکه نوش جان فرموده، با دو دلی آرووووم پاشو به طرف گوشت دراز کرد اما دوباره رفت عقب! با خودم گفتم: اصلا دیگه بهشون گوشت نمیدم،همینو هم نمیخورن! اما خاکستری که دید سیاهه بی اعتناست، با بی حالی اومد جلو و هر دو تا تیکه همبرگرو آرووم آرووووم نوش جان کرد. دیگه ساندویچم تموم شده بود دلم میخواست بشینم این دوتا گربه ی مهربون رو تماشا کنم اما هوا سرد بود،سریع به سمت دانشکده رفتم و تو راه به این فکر می کردم که کاش بعضی از ما آدما به اندازه ی گربه ها وجدان داشتیم
عااشق آسمون قزوینم مخصوصا باراجین،یعنی همون جایی که دانشگاه آزاد هست. اونجا هیچ برج و آپارتمانی مانع دیدن آسمون نمیشه. وقتی آفتابیه،آفتابش مثل اسمون تهران کدر نیست زلال و پاکه. وقتی آفتابیه،ابرای تپل و سفید که میدرخشن _از همونایی که تو تهران دیده نمییشه_ شکلای کارتونی منحصر به فردی میسازن. خیلی هم نزدیک به زمین به نظر میرسن! تازه اونجا آدم میفهمه چرا شاعر میگه: "تو قشنگی مثِ شکلایی که ابرا میسازن..." *** شب های باراجین از شب های تهران پر رنگ تر و به همین علت عمیق تره تازه اونجا آدم میفهمه چرا شاعر میگه: "تو بزرگی مثل شب،اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب خود مهتابی تو اصلا،خود مهتاب مثِ شب گود و بزرگی،مثِ شب..." *** اونجابرای لمس کردن مه نیاز به کوه نوردی نداری! وقتی بارونیه مثِ جاده ی چالوس غرق در مه میشه! تابه حال باراجین تنها جایی بوده که تونستم تو اسمونش رنگین کمان رو کامل ببینم! همیشه ساختمونا مانع بودن! اما هفته ی پیش،از پنجره ی کلاس یه رنگین کمون خیییلی بزرگ و فوق العاده زیبا دیدم. یاد شعر دوران مهد کودک به خیر: "هفت تا مداد رنگی........من توی جعبه دارم مثل رنگین کمونن.........رنگاشو میشمارم... ..." *** اونجا گاهی آسمون،با تگرگش آدمو بدجوری کتک میزنه!! اما تگرگ هم قشنگه.مخصوصا واسه من که با وجود اینکه تو شهرهای مختلف کوهستانی زندگی کردم،تگرگ کم دیدم! همیشه دیده بودم تگرگ کوتاه میباره اما امشب از آسمون باراجین انقدر تگرگ بارید که زمین مثل روزای برفی سفید شد! تو قزوین وقتی آسمون ابریه،ابرش تیره و سیاه نیست.سفیده! واسه همین روزای ابریش دلگیر نیست. وقتی روز ابری دلگیر نباشه بارونش لذتبخش تر میشه تازه اونجاست که ادم میفهمه چرا شاعر میگه: "تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها،خیلی خسته س جای بارون بهاری روی چترای شکسته س اما من میگم یه عاشق همه ی دنیارو داره همه چترارو باید بست،وقتی اسمون میباره..." *** بین جاهایی که من رفتم بعد از غروب کویر،غروب باراجین یه چیز دیگه س! مثل غروب تهران همیشه تک رنگ نیست. گاهی صورتیه! گاهی نارنجی،گاهی سرخابی گاهی چند رنگ باهم... حتی رنگ های دیگه هم ممکنه دیده بشن! وقتی رنگ صورتی غروب آفتاب،کوه های اطراف رو هم رنگ آمیزی میکنه من از دیدنش سیر نمیشم... تقریبا تا اخرین لحظه ی غروب رو میشه دید! همچنین طلوع رو،اگه سحر خیز باشی... تازه اونجاست که ادم میفهمه چرا شاعر میگه: "با هوای تو توی کوچه های دلواپسی غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم..." *** مطمئنم هنوز خیلی تصاویر زیبای دیگه تو آسمون وجود دارن که من ندیدم! به خاطر لذت بردن از این همه زیبایی فقط میتونم بگم: زیبای نادیدنی،سپاس گزارم سعی کردم این نوع نوشتن را ترک کنم اما نشد! * حسن نراقی حرف حساب زیاد میزند. کتاب جامعه شناسی خودمانی گنجینه حرف های حسابش است. مثلا این: "ابزار روشن فکری خیلی ساده در کشور ما مهیا میشود! در صورتی که روشن فکر شدن در جهان، رسالتیست بسیار دشوار!" چند شب پیش در جشن عروسی کسی شرکت کردم. دختری جوان پشت سرم نشسته بود و سیگاری در دست داشت. از پُک های تند و کم تعدادش میشد فهمید "اینکاره" نیست و تنها قصد پُز دادن داشت. پُزش بد بو بود! یاد کسی افتادم که پارسال دوست بود و امسال اشناست. میگفت:سیگار تفریح روشن فکرانه است! ژستش قشنگ است! اخر من نمیفهمم این نخ بوگندو کجایش روشن فکرانه و قشنگ است؟ از من میپرسی میگویم ژست زشتی هم دارد. بوی ازاردهنده سیگار را در ریه و شش های مبارک فرو میبری و با بوی ازاردهنده تری وارد ریه ی بقیه میکنی که ثابت کنی روشن فکری؟؟ اگر سیگارش ارزان قیمت هم باشد با این رفت و برگشت درون ریه خوش بو تر هم خواهد شد. درک نمیکنم چطور بوی سیگار را به بوی عطر ترجیح میدهند! نمیفهمم چطور ظرافت دخترانه با بوی بد و چهره زشت سیگار کشیدن ترکیب میشود! به قول نویسنده ی وبلاگ قهوه و سیگار: روشن فکر نماهای نسل ما سیگار را جز جدایی ناپذیر زندگیشان میدانند کتاب هایشان روز به روز در کتاب خانه های بزرگ و زیبا خاک میخورد و انها تنها واژه هایی که اخرشان ایسم دارد را از بر هستند. (نقل به مضمون کردم) جمله اخر مرا به یاد همان اشنا می اندازد. واژه ای ایسم دار را جایی خوانده بود و ان را به هر مناسبتی،در هر جایی،حتی بی ربط به کار میبرد ان واژه را با افتخار به خود نسبت میداد و معنیش را نمیدانست البته ندانستن عیب نیست. گفتم فلانی معنی این واژه زیبا نیست که به خودت نسبت میدهی اصلا بی ربط است. ولی کو گوش شنوا؟ در فرهنگ تفسیری ایسم ها خواندم که ان واژه نام یک بیماری جنسیست! ولی او از نسبت دادن این واژه به خود انگار لذت میبرد! البته نمیدانم ادعای روشن فکری داشت یا نه! اما ژستش را داشت! کتاب هایش هم خاک نمیخورد اتفاقا! به هر حال این موضوع مرا یاد او انداخت. این داستان هم حکایت همان سیگار است. سیگار هم بد است،مثل بیماری اما نمیدانم چرا هم نسلانم برای روشن کردن فکرشان اشتباهی یک نخ بوگندو روشن میکنند! این هارا نگفتم که نصیحت کنم یا ژست جامعه شناسانه و اسیب شناسانه به خودم بگیرم فقط نوشتم چون بوی ازار دهنده ی فکر روشنشان تنفسم را سخت کرده بود وسط عروسی. ضمنا بنده روشن فکر نیستم. پس فردا نگویید خودش ادعایش میشود. نمیشود! پ.ن:این نوع نوشتن را یا ترک یا کمتر میکنم. یکی دو شب پیش اس ام اسی رسید درباره ی شب ارزوها بود التماس دعا بود ارزوهای زیبا بود و پس از ان چندین اس ام اس دیگر با همین مضمون... اگر این اس ام اس ها نبودند خبردار نمیشدم! اما هیچ کدام از انها را پاسخ ندادم. تنها فکرم درگیر یک سوال شد ایا هرشب شب ارزوها نیست؟ . . . برای هر کس شب ارزوها همان شبیست که به توانایی خود و لطف خدا باور دارد ایا ما فقط یک شب خودمان و خدا را باور داریم؟! اگر اینگونه است تمام عمرمان به جز شب های اول رجبش بر فناست! یعنی تقریبا همه ی عمر! 100 سال هم که عمر کنیم فقط 100 شب از عمرمان را ایمان داشته ایم!سالی یک شب اما من فکر میکنم برای همه انسانها هر شب،شب ارزوهاست هر روز، روز ارزوهاست اگر باور داشته باشیم،اگر تلاش کنیم ارزو میکنم تا هست ،شب هایتان به شادی و روزهایتان رازدار رهایی باد. نمیدانم امشب چه شد که این شد!؟ یکی دو روزی بود به فکر نوشتن و گرد گیری این وبلاگ بودم اما جملات واضحی به ذهنم نمیرسید میخواستم از غربت بنویسم..از اینکه دوستان زیادی دارم،دوستشان دارم اما با وجود اینهمه دوست احساس غربت میکنم مشکل کجاست؟ سردر گمم،خیلی خیلی سردرگمم اما با اینهمه غربت خودم را به کوچه ی علی چپ میزدم! امشب شاد و سرخوش بودم که... که اس ام اسی رسید،دوستی خواسته بود وبلاگش را ببینم! دوستی که هیچ وقت ساعت 11:30 شب همچین اس ام اسی نمیفرستاد! چند خط اول متنی که نوشته بود انگار همان جملاتی بود که چند روز دنبالش میگشتم تا اینجا بنویسم از کتابی نقل قول کرده بود: آدم ها همه چیز را همین طور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست. این جمله کاملا جواب سوالاتم را نمیدهد اما حرف دل است. پ.ن:از این حرف ها که بگذریم به دلایل نامعلومی بعد از خواندن نوشته های دوستم حالم دگرگون شد خنده بود،تبدیل به بغض شد بغضی که نمیدانم دقیقا علتش چیست! این هم وبلاگ دوستم:ناگهانگی در کویر پهناور مصر تنها روی رمل ماسه ای بسیااااار زیبایی نشسته بودم نسیم خنک می وزید و روح و جسمم را نوازش میکرد سکوت دلنشینش مرا غرق خود ساخته بود اسمان را تماشا میکردم که در دوردست بر گونه ی ماسه های کویر بوسه میزد و ناگهان وییییییییییییز،وییز ویز ویییییییییییییییییز انگار هدف از افرینش مگس برهم زدن سکوت است و بس! کویر خانه ی کاه گلی کوزه ی روی طاقچه ایوان با صفا و خنک انار خشک روی دیوار موسیقی سنتی بی کلام کویر رمل ماسه ،نرم و پاک و زیبا نسیم خنک لابه لای موها قدم زدن روی ماسه با پای برهنه سکوت دلنشین و شگفت انگیز اسمان یکدست ابی ارزوهایی که روی ماسه ها نوشته شد و نسیمی که ارزوها را با خود برد هر ارزو را به دانه ای سپرد و من میدانم نسیم و ماسه ها برمی گردند و با خود نیکی و شادمانی به همراه می اورند. کویر شعله های اتش رقصان درباد اسمان پرستاره تر از همیشه نماز روی ماسه ها سجده پیشانی بر زمین تشنه و تماشای شب جادویی کویر شگفت انگیز بود منتظر بهار ۹۰ بودم تا حالم عوض شه بهار هميشه حالم رو بهتر ميکنه اما بهار ۹۰ چيز ديگريست. سالي که نکوست از بهارش پيداست شادمهر هم انگار از حالم باخبره! به زودي با موزيک ويدئوي "حالم عوض ميشه" حالم عوض ميشه! بالاخره داره مياد که سکوت رو بشکنه به شدت منتظر اين "حال" متفاوت هستم پ.ن:موزيک ويدئوي ديگري هم در راه است پارسال نوروز رو با جملات کورش بزرگ شروع کردم گفته بود درستی بر بیراهه چیره خواهد شد و در ۸۹ این اتفاق تا حدودی افتاد برای همین ۹۰ رو هم با جملات خودش شروع میکنم اینبار به عشق صبح ازادی کوروش در منشور پاسارگاد نوشت: به یادتان می آورم زیباترین منش آدمی محبت اوست و بهترین خوبی ها خرسندی مردمان من است و بهترین ارمغان آدمی آزادیست. *** ثانیه های اخر ۸۹ فقط یک واژه رو به زبون می اوردم،آزادی اولین موسیقی که در ساعت های اول ۹۰ گوش دادم "ازادی" بود منم هم رنگ تو میشم،سراغ عشقو میگیرم که با هر قطره خونت منم مثل تو میمیرم پای حرف تو میمونم که امیدو به من دادی منم همراه تو میشم به عشق صبح آزادی به عشق صبح آزادی *** نوروز مبارک. يادم مي ايد زمان تصميم کبري و پترس و دهقان فداکار هميشه يک دستم مداد مشکي بود و دست ديگرم قرمز مشق و مشق و مشق نوروز هم نميگذاشتند اب خوش از گلوي کوچکمان پايين برود پيک نوروزي مي دادند که خداي نکرده پشتمان باد نخورد! اما من زرنگ بودم.قبل نوروز پيک را کامل ميکردم و بعد رااااااااحت.... وقتي هم غر مي زدم ميگفتند:راهنمايي رو دبيرستان ديگر راحت است مشق ندارد! من ساده دل باور مي کردم و دلم به اينده خوش بود راهنمايي و دبيرستان هم رسيد و خبري از مشق کم نبود که نبود يک دستم خودکار ابي بود و دست ديگر قرمز مشق و مشق و مشق تست و تست و تست من خوش خيال نمي دانستم از دوم دبيرستان تابستان هم بايد به مدرسه بروم در ۴ فصل سال و نوروز تست بزنم.عيد غدير و قربان به مدرسه بروم و نميدانستم وقتي همه در نوروز مي گويند و ميخندند من بايد در اتاق در بسته تست حد و پيوستگي بزنم (کاش به جاي تست معلمارو ميزدم!) عکاسي رو ادامه ندادم به خيال اينکه بعد کنکور ميروم کلاس و ادامه ميدهم و خلاصه از خيلي چيزها گذشتم که اي کاش نميگذشتم ميگفتند:دانشگاه ديگر واقعا بهشت است راحت غيبت ميکني،کسي هم نميپرسد چرا نيامدي؟ مشق هم ندارد.استاد هم مي ايد و ميرود و خبري از پرسش و تکليف روزانه نيست!!! ميگفتند فقط شب امتحان سخت است و بعد راااااحت! من ساده لوح باور کردم.اخر همه دانشجوهاي اطرافم همين طوري مدرک گرفتند.به همه چيز ميرسيدند درس هم مي خواندند! اما من انگار نافم را با مشق بريده اند دانشجو شدم مشق که کم نشد هييييچ بيشتر هم شد هييييچ تازه پروژه هم به ان اضافه شد پروژه هايي که تعطيلي بين ترم برايت نميگذارد هييييچ تا ۲ هفته ي اول ترم بعدي هم تحويل پروژه ترم قبلي رهايت نميکند! و تو خسته و کوفته بعد از بي خوابي هاي فراوان بلافاصله پروژه هاي ناتمام و سنگين ترم بعد را شروع ميکني مشق هاي نوشتني داشتيم.حالا کشيدني هم اضافه شده! حالا ديگر وسايلم دوتا مداد و دو تا خودکار نيست که در دست جا شود ۷-۸ تا مدادو خط کش و انواع مقوا و چوب و چوب پنبه و گواش و فم و چسب و انواع کاغذ هايي که نبايد گوشه اش تا شود وگرنه نمره کم ميگيرم حالا اگر در شبانه روز ۳ ساعت بخوابي چشم هاي استاد گرد ميشود و ميگويد : ۳ ساااعت خوابيدي؟!!!زياد خوابيدي تو معماري نبايد نرمال بخوابي.نبايد نرمال شام و نهار بخوري و نبايد جمعه به شهر و خانه ات بروي و بااااااايد بماني به پروژه ها بپردازي و نباااااايد ....و نباااايد و نباييييد بايد از علايقت چشم پوشي کني چون دانشجوي معماري هستي بايد از اهداف ديگر صرف نظر کني چون دانشجوي معماري هستي و باااااابد و باااااااايد و بااااايد حالا نوروز در راه است و من مانده ام و يک دنيا پروژه سنگين از دوم دبيرستان به شکل جدي به استراحت جدي نياز دارم اما انگار قسمت نيست! در خوابگاه هم هيچ دانشجوي معماري به اندازه من و هم دوره اي هايم مشق ندارد! طرف ترم ۳ است و بايد مدرسه طراحي کند پروژه و مشق هايش از من که اتاق خواب دو نفره طراحي ميکنم کمتر است! *** هميشه فکر ميکنيم فردا وقت براي کارهاي ديگر هست.وقت براي زندگي هست و با اين خيال امروز رندگي نميکنيم.يا ناقص زندگي ميکنيم اخر تا کي؟ به قول حافظ شيرازي :...وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد تلف يکي به اين استادان بي منطق بگويد معماري فقط يکي از علايق ما در زندگيست نه همه ي ان. *** پ.ن:اون بايد ها و نبايد هايي که از زبون استادا نوشتم کاملا واقعي هستن پ.ن:من راحت طلب نيستم.معماري رو هم واقعا دوست دارم اما هر چيزي حدي داره.تعادل بهترين چيزه. خداي مهربون من که نميتونم خودمو بذارم جاي تو اما تو خدايي هرکاري ميتوني بکني فقط يه روز خودتو بذار جاي من! *** پ.ن:باز زمستون شد و منم خل شدم.
| Design By : ParsSkin.com |







